سیروس رادمنش این آخرین ترفند تو بود . مُردن توی پنجاه و سه سالگی . هی مرد ! تو می خواستی رمبو بشی، ها ؟ حتی یه کتاب هم از خودت بجا نذاشتی . نشسته بودی تو شهر هفتکل ملت بیان کشفت کنن ؟ منتقدین و شارحین بازار مصرفت رو ببرن بالا . مثل رمبو که رفت تو شهرهای دور شرق تا گم بشه ، ، تو هم رفتی تو کمپها ، تو کمپها ، سراغ پایپینگ .. با لیستی از اندوه شخصی ات به کمپ ها رفتی و مرور کردی بطا لت « بیا بیا » رو . دنبالت گشتم توی کانتینرها . توی انجینیر آفیس ها . تو «چیف » بودی یا «آسیستان» یا بازرس جوش.
خلاصه که تو بیابون پادشاه بودی . نبودی ؟. اینقدر زود مردن یه سناریو کلیشه ایه برای موندن و سوار شدن تو قطار کلاسه بندی ادبی. چه می دونم شاید فکر کردی این سناریو برای تو هم جواب بده . اما سیروس نازنین ، خود شعر تبعید شد تو یه جزیره ی دور . توصیه ی افلاطون عملی شد . حتی آپولون (آن خداوندگار) که می گفت آشیل تا ابد زنده خواهد ماند در تروا بود و باهم آشیل را کشتند . شعر رفت توی هاله .امر اجتماعی از امر فرهنگی جدا افتاد.
بقول عزت تو فقط دست نوشتن داری . تو حتی به در د این هم نمی خوری که لامپ ها رو خاموش کنی ،رختخواب رو بیاری ، تو حتی نمی تونی پاهاتو دراز کنی تو طول تابوت و بپری و شناکنان دور بشی از غوک ها و بخت ها . تو مُردی سیروس اما نمی دونم برای رسانه ای شدن خوب راهی رو انتخاب کردی یا نه . من فقط خوشحالم اون روز که حالت خوب نبود و مثل بچه ها و فرشته ها خواب بودی دو ساعت روندم تا هفتکل رسوندمت خونه و تو خوشحال شدی می دونی چرا ،چون توالان مُردی . من عجله داشتم اما منو به زور کشوندی تو خونه ،به زور که نه ، فقط نیم ساعت اون هم بخاطر توافقمون روی « اینترودکشن ات روندو کاپرچیزو » (نام یک سمفونی اثر سن سان) ، اما کارمون کشید به یه « نوکتورن » . سیروس ، آتشی همه جا ازت تعریف می کرد . از همون سال 54 که تو رو با بچه های شعر ناب تو مجله ی تماشا معرفی کرد . تو هم که براش سنگ تموم می ذاشتی . آخه شماها هم مثل اون دچار یه جور پریمیتیویسم (بدوی گرایی ) فرهنگی بودین . آخرش نگفتی تو که بچه ی « ام .آی . اسی» ؛ نقطه ی عزیمت صنعت نفت و مدرنیسم ، افزار تکنولوژیک و مالکیت افزار مدرن ، چرا اینقدر شعرت پاستورال بود . گارد مخالف گرفتی سیروس . یا نکنه نگاهت هایدگری ؛ متاسف شدی برای آن زیست بوم های بکر . « تو خیلی زود به سن بلوغ رسیدی اما کودکی ات به درازا کشید » سیروس ؛ این جمله ی «ایو بون فوا» بود در توصیف ِ رمبو . گفتی وقتی مردی برات رکوییم بذارن . آلبینونی یا موتزارت ؟. رمانتیک نازنین من هیشکی مثل تو همه ی برادران کارامازوف رو از حفظ نیس . هیشکی مثل تو همه ی اپوس های کلاسیک رو از بر نیس . هیشکی مثل تو نمیتونه اینقدر با حرارت از « اینوکنتی اسموکتونفسکی » حرف بزنه در نقش هملت . هیشکی مثل تو نمی تونه از خفته ترین دریاها صدای «سنتا » رو بشنوه . میدونی خیلی بد شد لورکای بیژن الهی رو بهت پس دادم . چون تو مُردی. چقدر بیژن الهی رو دوست داشتی . دهن منو سرویس کردی از بس این واژه های مهجور رو به خورد شعرت میدادی .آرکائیک . گفتم که من حوصله ندارم تو فرهنگ لغات دنبال معنی کلمات بگردم . اما خوب شعرای تو کوچولو کوچولو بود . تو هم مثل بیژن تو کا ر ِ « کانته خوندو » ی اندولسی بودی . آهنگ ژرف . اون مقاله ی لورکا راجع به « دوئنده » ، ارواح و جادو ، دانش عمیق از زیبایی و مرگ ، و« جرومی روتنبرگ »، یادته . بخاطر همین عاشق سانتانا بودی و فلامنکو . «سایروس (من اینجوری صدات می زدم ) تو می خوای بدون اینکه از جهان سرمایه داری و واقعگرای معمولی عبور کنی آن جهان پنهانی و شناور و کشف کنی .» یادت هست . سیروس تو باید از پوسته می گذشتی تا به هسته برسی . سیروس هی نرو سراغ مربای آلو و برگه ی هلو و قرابه های آمده با کشتی های دور توی پستو . یه کم غذا بخور . بخاطر این اسماء عزیز و ارواح قدیم و معانی محیط ِهست که هی اشتهات کور می شه و ژامبون هات فاسد میشن روی میز ؛ کنار « دکان سیگار فروشی » فرناندو پسوآ . حالا می توانی حدس بزنی کلمات مشتاقان سیر ملکوتی و آن رفقای دور ِ با الحان متنافر زیر پرچم شعر ناب را.
سیروس میگن که قبرت مجانیه. قطعه ی هنرمندان هفتکل رو تو افتتاح کردی .سیروس اون شعری که بهت تقدیم کردم یادت هست . جان ِ تو این تیکه ش چقد ر باحاله گوش کن .« حالا کجاست حوصله ی مشروع باد که برای گور تو به تخفیف زمین خندید ؟ کجاست تصنیف ِ تو ، و نوکتورنِ ماؤای ما که با یک « کودا» به پایان رسید؟ » . سیروس ما هم حتما برات ویژه نامه درمیاریم و این شعر رو اونجا کامل چاپ می کنم . آخه ما کارمون اینه که به کتیبه های هوش سربزنیم و به مسیر قیچی بگیم: هی ! . اینا یی رو هم که نوشتم باور کن فقط برای تسلی ماست و سکته ات که رفت درباره ی ما . سیروس ! فکر نکن هر کی از پاهای زمین پرید پرتاب میشه تو منشور رویا . باید شانس بیاری سیروس . حوصله کن سیروس .آوانگاردها همینن . تاخیر فاز دارن . با جایزه ها ، با ناشرهای بزرگ و با منشور عمومی . می خوای مصرف بشی که چی . تو که مُردی . سیروس یادته به خورشید مظلوم منطقه چی گفتم : یک دکه بزن ، سیگار و یخ و پپسی بفروش. سیروس حالا دیگه چشمان تو حتما ابراز می شود ، اما نه به ذو(ذات) ، نه به شا (شی ) ، نه به قا (قال ) ، نه به ما (ماهیت ). سیروس اون شبی که از اشتوکهازن گپ زدیم و از شوئنبرگ و جان کیج ،آخرش نگفتی « آیا زیرکان ِ جهان در فهم این رموز ، نکرات بیش بینند که معارف ؟ » ای شیطون ! . سیروس حالا دیگه نشئه گان سر نبش می رسند به فرشتگان و ظرفیت آسانسور با فرشته ها تکمیل می شه. حالا توی این کمپ انفرادی ! ابدی تو خود ِ شعری با همون طراوت ِ منسوب به رویاهای مطرود ؛ و لطفا دیگه نگو یا ضامن ِ سوئیچ کنترل های حیات و موت . سیروس من اون خونه ت رو تو هفتکل خیلی دوست داشتم و او مخت رو وقتی که روبرا بودی وقتی که میگفتی از جمع جبری تشویش و عصیانی از هر لحاظ . سیروس تو همیشه از مته های حفاری می پرسیدی تو عمق سیاه ِ « مزوزوئیک » ، حالا من از نعش تو می پرسم توی این عمق ِ کم ، که چه طعمی داره زمین مگه نه ؟
سیروس تو حالا یک معصوم لایزالی که داری خاک می خوری تو اون پیراهن ِ چار جیبت وخودت می دونی که عادت های تسلا می پرند اما من می دونم که خنده هات حتما پست می شن به بلوزهای مسیحا (پسرت ).
سیروس زمان برای تو به پایان رسید . حالا دیگه این همه تیک تاک به راحتی می گریزند از مزمور تو با ترجیع بند پدر. سایروس حالا برگرد به لاشه ات ، صمیمیتت پدر می شه و عمق آغوشت ذکر می شه توی هر غروب. می بینی سیروس عزیزم ، اشتیاقم برای تو به مدیحه ی ساده ای رسیده بدون ویراست . و کنسروها دیگه ،تنهایی ات را باز نمی کنند.